تبليغاتX
کاغذ های خط خطی


کاغذ های خط خطی

اگر آهنگ وبلاگ برایتان پخش نمی شود صفحه را ریفرش نمایید

من دو باره برگشتم

کاغذ های خط خطی

 باز گشایی شد !

نوشته شده در ساعت 23:49 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

از من مرنج ای مهربان دنیا همین است

دنیای رنگارنگ آدم ها همین است

 

از خویش می ترسانمت - دست خودم نیست

کار مترسک های نازیبا همین است

 

گفتم که می ترسم بدون تو بمیرم

گفتی که فرجام پرستو ها همین است

 

باید بیایی دست هایم را بگیری

پایان آدم های نابینا همین است

 

نوشته شده در ساعت 14:1 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

سلام دوستای من

راسیاتش تولد مامانم ۱۰ تیر بود اما هرچی خواستم یه چیز براش بنویسم نشد

حالا شاید دیر شده اما بلا خره ...

شب میلاد تو ...

شب میلاد تو ای یار مرا


شب غمگینی بود


خانه با یاد تو از گل لبریز


همه جا پرتوی لرزنده شمع


دوستانت همه شاد عاشقانت همه جمع

لیک در جمع عزیزان تونبودی افسوس.....
همه با یاد تو در طیف سرور


خانه در گل مستور


همه جا لمعه نور


یاد شیرین تو در موج نشاط


عکس زیبای تو در جام بلور


لیک در جمع عزیزان تونبودی افسوس.....


همه با یاد تو خندان بودند


و منٍ خانه به طوفان داده


در میان همه گریان بودم


شمع همراه دل من میسوخت


و کسی آگه از این راز نبود


چه کنم ؟ بی تو در شادی بر دلم باز نبود


شمع هم گریان بود


لیکن ای معنی عشق


اشک دلداده کجا ؟


گریه ی شمع کجا ؟


من کجا با دل تنگ


شادی جمع کجا ؟


شب تلخی بود


شب تنهایی من


من که در بستر غمها بودم


من که از اشک غریبانه چو دریا بودم


تو ندانی که چه تنها بودم


کاش میدانستی


شب میلاد عزیزت ای یار


من به اندازه چشم همه ی مردم شهر


گریه کردم در خویش


گریه ام بدرقه راهت باد


شب میلاد تو من بودم و اشک


من که از اشک غریبانه چو دریا بودم


آه ای معنی عشق


تو ندانی که چه تنها بودم

نوشته شده در ساعت 11:17 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

maman

وقتي بيدار شد لنگ ظهر بود.نگاهي به ساعت انداخت ساعت همچنان خوابيده بود

انگار ساعت هم ديشب تا ديروقت بيدار بوده كه صبح خواب مانده ...

از تخت پايين آمد،آب با سلامي سرد سلولهاي نيمه خواب صورتش را بيدار كرد ولي

با حوله اي جواب آب را بي پاسخ گذاشت ...

لباسش را پوشيد،طبق هر پنجشنبه شاخه گلي خريد و سر قرار رفت ولي هرچه منتظر ماند

او نيامد!...

 - - -

هفته ها و ماهها و سالها ... دیگر تمام روز های او پنجشنبه است

با شاخه گلي سر قرار مي رود ولي باز او را  نمي بیند !...

 - - -

داره بارون مياد ، مادرم من رو صدا ميزنه : مانی جون بيا تو مادر هوا سرده سرما مي خوري...

گذشته رو تو ذهنم مرور مي كنم و  باز اشک ، اشک ، اشک

حالا تو روزاي باروني  پسرت ساعت ها زیر بارون  ،  بالای سر مزارت وایمیسته و

ذل میزنه توی چشات

مامان من رو صدا کن

مامان سرما میخورما

مامان تو رو خدا صدام کن ...

 

 

 
نوشته شده در ساعت 10:34 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

كوتاهترين فاصله بين يك مشكل و راه حل آن فاصله بين زانوهايت تا زمين است

 كسي كه در برابر خدا زانو بزند در مقابل هر مشكلي مي تواند بايستد

اگر تنهاي تنها باشم باز هم خدا هست او جبران تمام نداشته هاي من است

خدا به من آموخت

سكوت

سکوت

سکوت

صبـــر

بغــض

...

 

 

 

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد

...با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر از ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بیکران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگران بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

ناامید از زمین و از زمان

پاسخم نه این نه آن ...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد و دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد ...

 

 

نوشته شده در ساعت 10:51 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

خیلی ابریم خیلی

 

 

تنهایم و جز عکس تو در کنار من چیزی نیست . مادر برخیز

اینجا که نمی شود دمی بدون مـــــادر زیست . مادر بر خیز

دیشب دل من سوخت وقتی زن همسایه به من گفت یتیم

کاش"مانی"خوب میدانست درمان یتیمی چیست.مادر برخیز

 

نوشته شده در ساعت 15:1 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

اینجا طلوع بغض مرا زجر می دهد
دست غروب بغض گشا می سپارمت
دستی تکان ندادی و رفتی تمام شد
هرجا که میروی به خدا می سپارمت

دو بیت رو از راه رسیده توی نظر هام گذاشته بود

البته چندین نظر دیگه هم حتی بعد از تعطیل شدن وب برام گذاشته بود

تعداد این نظرات کم نیست شاید دیده باشید البته طناز هم پا به پای از راه رسیده

 کامنت می ذاشت

من نمیدونستم دوستای به این خوبی از طرفداران وب من هستند 

 همین با عث شد من دوباره کاغذ های خط خطی رو آپ کنم

اینم یکی از کامنت های طنازه :

یارب ازدلهای ما سوز محبت را مگیر،

این تجمع این توسل این ارادت را مگیر

هستی ما بستگی دارد به حب دوستان

 هر چه می خواهی بگیر اما رفاقت را مگیر.

از تموم اونایی که اسمشون رو فراموش کردم بنویسم هم صمیمانه تشکر میکنم

از همتون ممنوووووووووووووووووووووون

 

 

نوشته شده در ساعت 11:19 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

ما میرویم مقصدمان نــا مشخص است  ----- هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

مــا میرویم گرچه ز الــطاف دوستــــان  ----- بر جــای جای پیکـــرمان زخــــم خنجر است

                                      

                                         ما میرویم ... دلمان جای دیگر است

 

نوشته شده در ساعت 17:6 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

چشم من ، بيا منو ياري بكن
گونه‌هام خشكيده شد ، كاري بكن
غير گريه ، مگه كاري می‌شه كرد
كاري از ما نمياد ، زاري بكن
اون
كه رفته ، ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت ، دل من گريه مي‌خواد
هرچي دريا رو زمين داره
خدا
با تموم ابـــــــراي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن
قصه گذشته‌هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تا قيامت اشك حسرت
ببارم
دل هيچكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكشو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
سرنوشت چشماش كوره ، نمی ‌بينه
زخم خنجرش
مي‌مونه تو سينه
لب بسته ، سينه ی غرقه به خون
قصه موندن آدم همينــــــه

نوشته شده در ساعت 16:43 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

وقتی نقــــاب محور یکــــــــرنگ بودن است               معیــــــــار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است             اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

? ! ؟

نوشته شده در ساعت 13:49 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

اینم یه کلیپ تصویری از سعید مدرس

قابل نداره 

اینجا کلیک کن -- > سعید مدرس

 

 

نوشته شده در ساعت 16:41 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

نوشته شده در ساعت 14:34 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

من بهانه ی توام ، تو بهانه ی منی
از تو دل نمیکنم ، دل زمن نمی کنی

دوست دارمت چنان کز تو دل نمی کنم
تا ابد اگر مرا بشکنی به دشمنی

لحظه و همیشه ای » مثل سنگ و شیشه ای
گاه سردو بی فروغ » گاه گرم و روشنی

شانه ام برای تو تا که سر نهی بر آن
قلب من برای تو ارچه زخم میزنی

هم قفس به من بگو آسمان ما کجاست ؟
من دلم گرفته از این حسار آهنی

این مرام عشق بود ، داستان سنگ و رود
من همیشه ماندگار ، تو همیشه رفتنی

می روی و بعد تو حال و روز "مانی" است
آتشی فتاده در بافه های خرمنی

نوشته شده در ساعت 11:25 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

نوشته شده در ساعت 13:27 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

تنها به یک اشاره ی کوچک ، به هر چه هست

تنها به یک اشاره ی کوچک ، به هر چه نیست

ایـــن زندگــی به درد دل مــن نخــورد ، خـورد ؟

ایــــن قــرص هــم که درد ســرم را نبـرد ، برد ؟

مـن یک رقم ، ... رگـــم قلیان رگــی که نیست

بـا یـک اشــاره بـا جـــریــان رگــی کــه نیــست

اصــلا تــپانــچه ای کــه بــه مــن تیر مــی کشد

یک لحظه راســت ، یا که چــپم ، تیر می کشد

دیگــــر تــــمـام فلــــســــفه هـــا گیــــج میــــرود

حـــتی امــــید مــــن بــــه خــــــــدا گیــج مــیرود

*

دکــــتر نشـــسته خیـــره به چشـمی که زل زده

یــک چشم خــیره ـ خـیره به چشمی که زل زده

مـــــن یــــخ زده ، خــیــــال تو در خـــــاک یخ زده

یــــک عاشــــق شکــــسته و غــــمناک ، یخ زده .

 

نوشته شده در ساعت 17:26 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

ایـــن روزها تــمام حـواسـم بـه زنـدگیـست

  ترجـیـح مـی دهــم نفسی زنـــدگــی کـــنم

 

  ترجـیـح می دهــم شـده حتـی به زور وهـم

  با هــر بـهانه ای ٬ هوسی ... زنــدگـی کــنم

 

  حتی اگـر ... اگـر بشــود پشــت پلــک هـات

  در پشــت میــله ی قفسی زنــدگــی کنـم ـ

 

   ـ زیباست ! ـ اینکه قید مرا ... نه نمی شــود

   من بی تو ... بی تو با چه کسی زندگی کنم

  

   شـیریـن من حقــیقـت من تلخ ـ تلخ نیســت

   رفتـی کــه بـا خـیال گسی زنــدگـــی کــــنم

  

   بعد از تو هیــچ کس ... به خــدا مثل تو نشـد

   بعــد از تو نه ... نـشد نفسی زنــدگــی کــنم

   

    کـی کـوک می شوی دل من کـوک شد بـزن

    تا پــرده ـ پــرده تا نــت سـی زنــدگــی کــنم

    ***

    حــالا تــمـــام ثــانیـــه هـــا ... آرزو شـــدنـــد

    شــایــد دوبـــاره تـــو بــرسی زنــدگـــی کنم

نوشته شده در ساعت 17:9 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

دوباره شب شد و این دل هوای کوی تو کرد

دوباره دیده عاشق نظر به سوی تو کرد
 
چو باز نقش دو چشمت به دفترم می رفت
هزار بار قلم ،آرزوی روی تو کرد
 
دوباره ساقی یادت دو جام چشم مرا
لبالبِ می ِ خون از دل سبوی تو کرد
 
به ماه خیره شدم ،پیش دل چنین گفتم:
خدا که روز ازل همچو ماه روی تو کرد،
 
سپس که جلوه رویت به موی مشکین دید
شب دراز سیه را مثال موی تو کرد
 
دوباره عطر نگاهت که نرم می خندید
اتاق کوچک من، پر ز عطر و بوی تو کرد...
 
کنون که غرق خیال تو شعر می خوانم
تو یاد می کنی از من , بعید می دانم...
 
چگونه با تو نگویم که اتشم زده ای؟
هزار بار بگویم ، که آتشم زده ای
 
دگر به گرمی خورشید،حاجتم نبود
شرر ز غیر نجویم, که آتشم زده ای
 
ز ابر تیره چشمت ،نگاه بارانیت
کمی ببار برویم، که آتشم زده ای...
...
کنون که غرق خیال تو شعر می خوانم
تو یاد می کنی از من, بعید می دانم...
نوشته شده در ساعت 16:53 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

             یک روز بهش گفتم دارم کم کم از همه ی آدم ها خسته میشم

             گفت : از منم ؟

             گفتم : از تموم آدمای روی زمین بدم میاد

             گفت : از منم ؟

             گفتم : توی این دنیا همه دارن به من دروغ میگن ، نارو میزنن ، از پشت خنجر میزنن ...

             اشک توی چشاش حلقه زد ، گفت :  ... منم ؟

             نه عزیز دلم هر وقت من میگم همه سریع به طبع بهاریت بر نخوره

             من وقتی میگم همه اینطور مظلومانه و پرسشگرانه به چشمان من خیره نشو

             گلم تو  خودت را با همه جمع نزن

           همیشه خودت را از همه تفریق کن

 

 

نوشته شده در ساعت 13:39 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

نوشته شده در ساعت 23:17 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

این مثنوی حدیث پریشانی من است                    بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام                     بلکه به یُمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مُرد                      بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مُرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیَم                             با رفتنت به خاک سیاه می نشانیَم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد                         بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است                       معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است             اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است                   من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیدم                               فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام                      بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق                                   اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشاندند                               روح مرا به مسند پوچی کشاندند

تا این برادران ریاکار زنده اند                                    این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود                          یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند                            منصور را هر آینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی، کس نمی شود                  حتی عقاب درخور کرکس نمیشود

جایی که سهم مرد به جزء تازیانه نیست                  حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش                    در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم                اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندنِ با درد فاجعه است                       در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیرانِ قافله                              ما مانده ایم ، قافله پیرانِ قافله

ما می رویم مقصدمان نامشخص است                     ما میرویم هرکه بماند مخیّر است

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است                   هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان                           بر جای جای پیکر ما زخم خنجراست

 

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست                      باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

 

 

نوشته شده در ساعت 23:0 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

آخ که چه لذتي داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن


اولش فکر نميکردم که دلم رو برده باشه

يا دلم گول چشماي روشنش رو خورده باشه


اما نه گذشتهُ ديدم دل من ديونه تر شد

به تو گفتم ُدلت از قصه من با خبر شد


ميدونم دوسم نداري مثل روزهاي گذشته


من خودم خوندم تو چشمات  يه کسي اونو نوشته

ميدونم فرقي نداره واست عاشق بودن من


ميدونم واست يکي شد بودن و نبودن من

اما روح من يه درياست پُر از موج و طلاطم


ساحلش تويي وموجهاش خنجرهاي حرف مردم

نوشته شده در ساعت 22:12 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 

 مو فالگیرم . .

نوشته شده در ساعت 13:36 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

مهناز 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به ياد " ياغي " شعر هايش

و فقط به ياد مهناز

تقدیم به سیاوش عزیزم 

مهناز  خداحافظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و بعدازتو نصيبم نيمه شب هايي ست حزن انگيز

دليــل بودنم امـــــروز و فـــــردايي ست حزن انگيز


سياوش گفت اي "ماني" تو ميداني پس از مهنـاز

تمام ســــــال من انگـــــار يلدايي ست حزن انگيز

 


نوشته شده در ساعت 22:26 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |

 

آسمان سپيد می بارد

و اين هزارمين شبی است

كه پر اميد،يلدای گيسوانت را گز می كنم

و پيچ می خورم در تاب هر گره شبت

دوباره سقف دلم چكّه می كند

و سقف تو

و كاسه ی مسی

و چكه چكه های آب

موسيقی جنون می شود

 

گيسوانت بی تفاوت

ساكت و سرد

يلدای ظالم می شود

 

بوی داغ نان

تراكم حُرم نانوايی

نجات می دهد مرا ز سوز سرد اين جنون

زن كوچه ی پايينی

ستبر سرد گونه اش را از شرم گرم می كند

 

نان به نسيه می برد

درد فرو می دهد!

گيسوانت هنوز هم بی تفاوت

 

آسمان سپيد مي بارد

و من،اين هزارمين شب است

كه در يلدای گيسوانت بيهوده قدم می زنم

و سقف دلم از نبودن توست كه چكّه می كند

و سقف تو از نبودنٍ ...

نبودنٍ ...

نبودنٍ ...

 . . .

نوشته شده در ساعت 22:8 توسط سید امیر حسین نقبایی ( مانی )| |


Design By : Night Skin