مامان صدام کن ... تو رو خدا

وقتي بيدار شد لنگ ظهر بود.نگاهي به ساعت انداخت ساعت همچنان خوابيده بود
انگار ساعت هم ديشب تا ديروقت بيدار بوده كه صبح خواب مانده ...
از تخت پايين آمد،آب با سلامي سرد سلولهاي نيمه خواب صورتش را بيدار كرد ولي
با حوله اي جواب آب را بي پاسخ گذاشت ...
لباسش را پوشيد،طبق هر پنجشنبه شاخه گلي خريد و سر قرار رفت ولي هرچه منتظر ماند
او نيامد!...
- - -
هفته ها و ماهها و سالها ... دیگر تمام روز های او پنجشنبه است
با شاخه گلي سر قرار مي رود ولي باز او را نمي بیند !...
- - -
داره بارون مياد ، مادرم من رو صدا ميزنه : مانی جون بيا تو مادر هوا سرده سرما مي خوري...
گذشته رو تو ذهنم مرور مي كنم و باز اشک ، اشک ، اشک
حالا تو روزاي باروني پسرت ساعت ها زیر بارون ، بالای سر مزارت وایمیسته و
ذل میزنه توی چشات
مامان من رو صدا کن
مامان سرما میخورما
مامان تو رو خدا صدام کن ...

بگو مادر هنوز هم يادي از ما